دوشنبه 13شهریور1396( این روزهای آویسا)
این روزهای ما پر از تلاطم گشته. کارهای آویسا و کشمکش های خواهر برادری انرژی من رو کامل میگیره. هنوز کلاس شنبه های مشاعره پابرجاست. من با آویسا خانم میرم کلاس و بابا رضا میره دنبال علی و بعد یه ساعت بازی و تفنگ آب پاش در پارک ولنجک اونوقت میان دنبالمون. و همه عشق علی شده روزهای شنبه که باباش بره دنبالش و با هم برن پارک برای بازی. و کلاً صبح های شنبه به عشق همین بازی راهی مهد میشه.
کلاس مشاعره دخترم هم روز به روز پر بارتر میشه و مربیش کلی ازش راضیه و دیروز بهش گفته اگه همین طور زیبا تو رادیو بخونی حتماً برای گویندگی بهت می گن و اون هم کلی ذوق کرده بود.
از همه این استعدادا بگذریم این روزها روزهای سختی برامه و همش تو فکر مدرسه و سرویس و باقی قضایای مربوط به اونم. دیروز هم 11 شهریور بعد کلاس مشاعره رفتیم و لباس دخترم رو گرفتیم. و شمعی هم برای بهنازجون از جهت عذرخواهی کلاس شنا خریدیم. و برگشتیم منزل.
غزل اخیری که یاد گرفتن از دیوان عراقی بود. وقتی رسیدیم خونه آویسا: مامان بیا شعر تمرین کنیم. شعر کی بود دیوان ترکیه. من
نه عزیزم عراقی.
در شنا بعد از تمرینی که مربی بهش دادن که 4 دور رفت و برگشت عرض استخر رو کرال برو. در دور دوم وقتی نزدیک خط شد مربی می خواست باهاش حرف بزنه و توضیحاتی بده. آویسا: ببخشید من باید برم شروع به دوره برگشت کرد.
یه روز درد و دل دختر مادری: مامان خاله زهرا با بچه ها نمی تونه ارتباط برقرار کنه خاله سهیلا مهربونه.
یک روز رو به من در حالی که چند لحظه قبل عکس عروسیم رو دیده بود: مامان! عروس به این خوشگلی مگه داریم.
یک روز آشپزی مادر و دختری(تهیه دسر)

ادامه مطلب یادت نره
روز بادبادک ها و آرزوهای قشنگ


آویسا در کنار مربی جون مهربون شنا

روز تحویل لباس مدرسه

یک روز قبل کلاس مشاعره

تولد داداشی

تولد امیر علی

جشن آب بازی د رمهد

کاردستی دخترک در اداره برگرفته از آموزه های تلویزیون

تصویر مربی مشاعره به روایت قلم آویسا




دوشنبه 13شهریور1396( این روزهای آویسا)
